دوستی ها

به یاد دوستان

سلاااااااااااام دوستای گلم

خوبین؟

دلم برای همتون یه کوچگولو شده

نه بی معرفت نشدم فقط خسته شدم و خواستم نباشم

از همه آدم های دورو و نامردی که اطرافم رو پر کردن خسته شدم و رفتم

ولی دیدم بعد رفتنم پیجی که با عشق قلم زدم متروک و فراموش شده است!

عاشقانه ترین احساسم رو برای ساخت این بلاگ مشترک گذاشتم با دوستای خوب و مهربونی مثل شما آشنا شدم و بعد مجبور شدم به خاطر آدم های ... از همه چیز بگذرم!

محبت بر خلایق انتهای سادگیست / مردی و مردانگی آخرش آوارگیست

هرچی فکر کردم دیدم اگه منم بی خبر برم و به خاطر چند نفر از همه بگذرم فرقی با اونها ندارم پس آدرس بلاگ شخصیم رو میدم بهتون و اونجا منتظر همتون هستم

http://vasemoondan-digedire.blogfa.com/

من آن گلبرگ مغرورم که میمیرم ز بی آبی / ولی با حسرت و خاری پی شبنم نمیگردم

نینی

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم تیر 1389ساعت 0:39  توسط آزی و نینی و تمي  | 

چاپلین

 

 چارلی چاپلین : آموخته ام که با پول مي شود خانه خريد ولي آشيانه نه،

رختخواب خريد ولي خواب نه،

ساعت خريد ولي زمان نه،

مي توان مقام خريد ولي احترام نه،

مي توان کتاب خريد ولي دانش نه،

خانه خريد ولي زندگي نه و بالاخره ،

 مي توان قلب خريد، ولي عشق را نه.

آموخته ام ... که تنها کسي که مرا در زندگي شاد مي کند کسي است که به من مي گويد: تو مرا شاد کردي .

آموخته ام ... که مهربان بودن، بسيار مهم تر از درست بودن است

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم خرداد 1389ساعت 1:12  توسط آزی و نینی و تمي  | 

حمید مصدق:

تو به من خندیدی و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلود به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز

سالهاست در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چرا باغچه ی کوچک ما سیب نداشت....

فروغ فرخزاد:

من به تو خندیدم

چون که می دانستم

تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی

پدرم از پی تو تند دوید

و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه

پدر پیر من است

من به تو خندیدم

تا که با خنده خود

پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو لیک

لرزه انداخت به دستان من و

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک

دل من گفت: برو

چون نمی خواست به خاطر بسپارد

گریه تلخ تو را

و من رفتم و هنوز

سالهاست که در ذهن من آرام آرام

حیرت و بغض تو تکرار کنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چه می شد اگر باغچه ی خانه ما سیب نداشت...

جواد نوروزی:

دخترک خندید و...

پسرک ماتش برد!

که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده

باغبان از پی او تند دوید

به خیالش می خواست،

حرمت باغچه و دختر کم  سالش را

از پسر پس گیرد

غضب آلود به او غیظی کرد!

این وسط من بودم،

سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم

من که پیغمبر عشقی معصوم،

بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق

و لب و دندان

تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم

و به خاک افتادم

چون رسولی ناکام!

هر دو را بغض ربود...

دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:

"او یقینآ پی معشوق خودش می آید!"

پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:

"یقینآ پشیمان شده بر می گردد!"

سالهاست که پوسیده ام آرام آرام!

عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز!

جسم من تجزیه شد ساده ولی ذراتم،

همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:

این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت....!

 

                                                                                     آزی            

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1389ساعت 17:20  توسط آزی و نینی و تمي  | 

مرسی امیر

میترسم این احساس تو حسی که عاشقه هنوز

اخر به دست روزگار ساده عوض بشه یه روز

میترسم اون برق چشات که روشنه توی شبام

یه شب به خواست روزگار کوه اتیش زیر پام

تو رو دارم و حالا باور ندارم

از این دنیا دیگه چیزی نمی خوام

اگه قلبم و به تو نسپرده بودم همون روزای اول مرده بودم

میترسم از تنها شدن از این نگاه رفتنی

ترسم و بیشتر میکنی وقتی نمیگی با منی

مترسم از احساس تو این حس خوب و موندنی

میترسم از روزی که تو حاشا کنی که با منی
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389ساعت 23:29  توسط آزی و نینی و تمي  | 

!
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 1:14  توسط آزی و نینی و تمي  | 

ما که رفتیم ...

سفید؟

قشنگی؟

مثل اینکه من اشتباه کردم!

دیگه نمینویسم نه سفید نه سیاه نه ...

میخوام تورو که باشی حتی اگه نباشم     حتی اگه تو رویات خیال رفته باشم

گفتم اگه بگم حرف دلم رو تو هم کنارم نمیمونی ! نمیدونم میخونی یا نه ولی نگفتم و این بود اگه میگفتم فرقی داشت!؟

همون شبم میدونستی چی دارم بهت میگم پس چرا همون موقع جواب ندادی نمیدونم!

متنفرم کردی از کسی که بخاطرش بغضم رو ترکوندی

شاد باشین

بابای

نینی

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اردیبهشت 1389ساعت 9:59  توسط آزی و نینی و تمي  | 

هیییییییییی

بگم این زندگی قشنگه؟

دنیا زشت نیست زشتی های آن تقصیر ماست

حالا صبر کن میگم بهت از قشنگیهاش واسه من که داره قشنگ میشه

خاکستری چیه! سفیییییییییییید مینویسم دیگه

نینی

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389ساعت 17:53  توسط آزی و نینی و تمي  | 

این روزگار شرم آوره لحظه به لحظه بدتره!
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اردیبهشت 1389ساعت 1:19  توسط آزی و نینی و تمي  | 

عذاب آخر

از روزی که تو اومدی             هم غم هم اوج فروغ

چقدر میترسم که تو هم             باشی فقط یه مشت دروغ

تو خوبی اما من بد                 عادت نکردم به خوشی

چه بد میشه اگه تو هم              اونی که میگی نباشی

تورو جون ستاره ها                نایی ندارم بشکنم

اگه نمیخوای بمونی                بگو دلم روبکنم

تورو خدا جون گلها               نخواه بره آب از سرم

اگه میخوای بازی کنی            تورو خدا بذار برم

کاشکی یا شاید و اگر             بن بست خوب آخره

کاشکی نشه شاید بشه             اگر بگم شاید نره

چه آدم ها که اومدند               رفتند و ما موندیم و بس

سهم من از آرزوهام              فقط عذاب خاطرس

 

نینی

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اردیبهشت 1389ساعت 0:26  توسط آزی و نینی و تمي  | 

آغاز

نه از آغاز چنین رسمی بود

و نه فرجام چنین خواهد شد

که کسی جز تو، تو را دریابد

تو،

در این راه رسیدن به خودت تنهایی....

ظلمتی هست اگر

چشم از کوچه یاری بردار

و فراموش کن این کهنه خیال:

نور فانوس رفیقی که تو را دریابد

دست یاری که بکوبد در را

پرده از پنجره ها برگیرد

قفل را بگشاید

کوله بارت بردار،

دست تنهایی خود را تو بگیر

و از آیینه بپرس:

منزل روشن خورشید کجاست؟....

شوق دریا اگرت هست روان باید بود

ورنه در حسرت همراهی رود

به زمین خواهی شد!

مقصد، از شوق رسیدن خالی ست

راه، سرشار ِ امید

و بدان:

کاین امروز، منتظر فردایی ست

که تو دیروز در امید وصالش بودی!.....

بهترین لحظه ی راهی شدنت، اکنون است!

لحظه را دریابیم...

باور روز، برای گذر از شب، کافی ست....

و از آغاز چنان رسمی بود

که سرانجام، چنین خواهد شد!

                                                                                                 آزی

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389ساعت 0:23  توسط آزی و نینی و تمي  |